هیچ روایتی به تنهایی “ایران” نیست: در دفاع از فهم چندلایه از “ایرانی بودن”

ایران، به‌عنوان یک واحد تاریخی و سیاسی همواره مجموعه‌ای متکثر از زبان‌ها، فرهنگ‌ها، شیوه‌های زیست و سنت‌های دینی بوده است. با این حال، پروژه دولت‌ملت‌سازی در سده گذشته عمدتا بر نوعی الگوی هویت‌سازی استوار شده که می‌توان آن را تک‌سببی نامید. الگویی که در آن یک مؤلفه خاص  خواه زبان، مذهب یا روایت تاریخی  به مبنای اصلی تعریف هویت ملی و معیار برتری نمادین و سیاسی تبدیل می‌شود. در چنین چارچوبی، سایر مؤلفه‌های هویتی نه به‌عنوان اجزای سازنده ملت، بلکه اغلب به‌مثابه عناصری فرعی، حاشیه‌ای یا حتی مسئله‌زا تلقی می‌شوند.

دولت مدرن با تأکید بر تمرکز سیاسی و یکسان‌سازی فرهنگی کوشید نوعی هویت ملی نسبتاً همگن بر محور زبان فارسی و روایت خاصی از تاریخ ایران شکل دهد. این پروژه، اگرچه در ایجاد نهادهای مدرن و تقویت اقتدار دولت مرکزی نقش مهمی داشت، اما هم‌زمان بخشی از تکثر زبانی و فرهنگی موجود را نادیده گرفت و برخی گروه‌های اجتماعی را در موقعیتی فرودست قرار داد. پس از آن، جمهوری اسلامی با افزودن مؤلفه‌ای ایدئولوژیک و مذهبی، این الگوی هویت‌سازی را تشدید کرد و هویت رسمی را بیش از پیش به قرائتی خاص از مذهب و سیاست پیوند زد. نتیجه آن بود که بخشی از جامعه نه‌فقط در سطح فرهنگی، بلکه در سطح حقوقی و سیاسی نیز احساس نابرابری و عدم تعلق پیدا کرد.

با این حال، تقلیل این روند صرفا به سیاست دولت نیز کافی نیست. گرایش به همگن‌سازی، تنها محصول ساختار حکومتی نبوده، بلکه بخشی از نخبگان فرهنگی و جریان‌های روشنفکری نیز در بازتولید آن نقش داشته‌اند. در بسیاری از موارد وحدت ملی چنان تفسیر شده که گویی تنها از مسیر کاهش تفاوت‌ها و ادغام آن‌ها در یک هویت مرکزی قابل تحقق است.

در چنین بستری، مسئله اصلی صرفا تعارض میان هویت‌های مختلف نیست، بلکه نحوه تعریف و تولید هویت ملی است. بحران همبستگی در ایران را نمی‌توان فقط به وجود تکثر نسبت داد، بخش مهمی از این بحران حاصل تلاش برای تقلیل این تکثر به یک روایت رسمی و سلسله‌مراتبی از ایرانی‌بودن است. در این نگاه، ایران نه جامعه‌ای چندلایه و پویا بلکه هویتی از پیش تعریف‌شده تلقی می‌شود که گروه‌های مختلف باید خود را با آن تطبیق دهند.

در برابر این منطق می‌توان از نوعی فهم چندسببی از هویت ایرانی سخن گفت. این نگاه بر آن است که ایرانی‌بودن محصول هم‌زمان عوامل متعددی چون تاریخ مشترک، زبان‌های گوناگون، تجربه زیست سیاسی مشترک، پیوندهای فرهنگی و حافظه جمعی است، عناصری که هیچ‌یک به‌تنهایی قادر به تعریف کل نیستند. در این چارچوب، زبان فارسی می‌تواند همچنان نقش زبان مشترک و ارتباطی را ایفا کند، اما نه به‌عنوان معیار برتری فرهنگی. به‌همین‌ترتیب، هیچ مذهب، قومیت یا روایت تاریخی خاصی نمی‌تواند جایگاه انحصاری در تعریف ملت داشته باشد. ایران، بر این اساس، نه یک کل یکدست، بلکه مجموعه‌ای متکثر از تفاوت‌هاست که در یک نظم سیاسی مشترک به هم پیوند خورده‌اند.

البته پذیرش تکثر، به‌خودی‌خود ضامن انسجام ملی نیست. جوامع متکثر همواره در معرض رقابت‌های هویتی، تعارض بر سر منابع و حتی گرایش‌های واگرایانه قرار دارند. ازاین‌رو، مسئله اصلی صرفا به‌رسمیت‌شناختن تفاوت‌ها نیست، بلکه ایجاد نهادهایی است که بتوانند این تفاوت‌ها را در قالبی پایدار و مسالمت‌آمیز تنظیم کنند. بدون وجود سازوکارهای حقوقی و سیاسی کارآمد، تکثر می‌تواند به‌جای همزیستی، به منازعه دائمی منجر شود.

تحقق چنین برداشتی از هویت ملی، مستلزم تحول در سه سطح است. نخست، در سطح مفهومی، باید هویت ملی از یک تعریف بسته و ازپیش‌تعیین‌شده به مفهومی باز، تاریخی و قابل بازتعریف تبدیل شود. دوم در سطح نهادی، ساختار قدرت باید امکان بازنمایی واقعی این تکثر را فراهم کند، امری که می‌تواند از طریق گسترش مشارکت محلی، تقویت نهادهای منطقه‌ای، توزیع متوازن منابع و کاهش تمرکز شدید اداری و سیاسی دنبال شود. سوم در سطح حقوقی، اصل برابری کامل شهروندان  فارغ از مذهب، زبان، قومیت یا سبک زندگی باید به بنیان نظم سیاسی بدل شود.

گذار از هویت تک‌سببی به هویت چندسببی، به‌معنای نفی ایران یا تضعیف وحدت ملی نیست، بلکه تلاشی برای بازتعریف آن است. در این نگاه، وحدت نه از راه حذف تفاوت‌ها، بلکه از طریق به‌رسمیت‌شناختن و نهادینه‌کردن آن‌ها شکل می‌گیرد. چالش اصلی نیز یافتن توازنی پایدار میان انسجام سیاسی و پذیرش تکثر اجتماعی است. توازنی که بدون بازاندیشی نظری، اصلاح نهادی و تعهد واقعی به برابری حقوقی دست‌یافتنی نخواهد بود.

با این حال بهتر است این مهم را هم توجه داشت که پذیرش تکثر فرهنگی نباید به معنای انکار تفاوت‌های واقعی میان سنت‌های تاریخی و زبانی تلقی شود. همه زبان‌ها و فرهنگ‌ها از حیث کرامت انسانی و حقوق شهروندان وابسته به آن‌ها برابرند، اما از نظر میزان انباشت تاریخی، تولید ادبی، ظرفیت مفهومی و نقش تمدنی الزاما هم‌سطح نیستند. زبان فارسی، برای مثال، طی قرن‌ها توانسته به زبان دیوانی، ادبی و ارتباطی بخش بزرگی از ایران و حوزه پیرامونی آن بدل شود و میراثی گسترده در شعر، فلسفه، تاریخ‌نگاری و اندیشه بر جای گذارد. درحالی‌که برخی زبان‌ها و گویش‌های محلی عمدتا در سطح شفاهی یا منطقه‌ای باقی مانده‌اند. بااین‌حال، این تفاوت تاریخی نباید به مبنایی برای سلسله‌مراتب حقوقی یا سیاسی تبدیل شود. مسئله اصلی، نه حذف جایگاه زبان و سنت مرکزی، بلکه جلوگیری از تبدیل برتری تاریخی آن به انحصار فرهنگی و سیاسی است. در این چارچوب، می‌توان هم نقش فارسی را به‌عنوان زبان مشترک و بخشی مهم از حافظه تاریخی ایران حفظ کرد و هم حق حضور، آموزش و بازنمایی سایر زبان‌ها و فرهنگ‌ها را به‌رسمیت شناخت.

س.ملکوتی


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *